تبليغاتX
طبقه اول بهشت

طبقه اول بهشت

عشقولانه ای مختصر

ببین دیگه چقدر آش شور شده که من مجبورم انتقاد کنم. آخه تو مراسم عزاداری جای عشق بازیه؟ تو حسینیه داشتیم سینه می زدیم دیدم یه پسرک ۱۲ ۱۳ ساله در حال سینه زدن نیشش تا بناگوش بازه داره بالا قسمت خانوم ها رو نگاه می کنه و واسه یه دختر بوسه عاشقونه حواله می کنه. نگاهکی به قسمت خانوما انداختم دیدم همه زنها و دختر ها رو سر و کول هم خم شدن سینه زدن آقایون رو ببینند. ما هم لوس بازی در نیاوردیم بگیم اوا نبین عفتم آسیب دید. گذاشتیم راحت دیدشونو بزنن
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 10:27  توسط امیررضا  | 

پیشقدمی

سوار ماشین یه جوونی شدم خیلی شاکی بود. از وسط دسته رد می شد موسیقی پاپ گذاشته بود بهم می گفت آقا به خدا امام حسین راضی نیست چند روز جلوتر از مرگش براش عزاداری کنند. می گفت این چه تفکری ایرانی ها دارن ! گفتم ایرانی تو هر کاری پیش قدمه دیگه. نمی شه سرزنشش کرد. می گفت اطمینان دارم واسه اینکه جلوی فلان هیئت کم نیارن زود تر اومدن بیرون. گفتم والا من از این حرفها سر در نمی یارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 10:2  توسط امیررضا  | 

محرم زود هنگام و یلدا

حس می کنم مردم سال به سال عزاداری های محرم رو زود تر شروع می کنن. هنوز یه هفته ۱۰ روز مونده بیرق ها برپا شده و روضه خونی آغاز شده. البته محرم امسال یه کم با سالهای دیگه فرق داره و خیلی سیاسیه.شب یلدا هم که بی شب یلدا ! البته من به یک محفل صمیمی دعوت شدم و بعید می دونم که نرم. البته جاهای دیگه هم دعوتم کردند که عذر خواهی کردم.قراره محرم و یلدا رو با هم داشته باشیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 19:16  توسط امیررضا  | 

وحشت از تنهائی

مردم هر چی بیشتر پا به سن می ذارن بیشتر از تنهائی می ترسن. یادم می یاد یه مربی رانندگی داشتم تازه از همسرش جدا شده بود و می گفت من ۱۰۰۰ تا زن دارم و هر روز با یکی هستم و این حرفها اما در عین حال می گفت از تنهائی در دوران پیری هراس دارم و ۲ تا قرص سیانول گذاشتم واسه روزی که همه ترکم کردند و من تنها موندم! ( تو دلم گفتم پناه به خدا )
+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 10:9  توسط امیررضا  | 

بعد از ظهر 16 آذر من

دیروز بعد از ظهر که از تظاهرات برگشتم هیچکس خونه نبود. هوا خیلی سرد بود. یه چای گرم برای خودم ریختم. با شکلات مشغول میل کردن شدم. تو فکر ماجراهای تو خیابون بودم. پیر و جوونهائی که بد جور کتک می خوردند اما شجاعانه میدان را خالی نمی کردند. باتومی که به پای من خورد و من با فحش رکیک به آن مامور سرکوبگر از مهلکه گریختم. می خواستم شروع کنم به تایپ کردن مطالب که برق هم رفت. آن هم درست موقع غروب که هوا داشت تاریک می شد. بد شانسی منزل ما طوری است که پیش بینی بی برقی را نکرده  واز چراغ گازی و دودی خبری نبود. به ناچار یه شمع روشن کردم و با حرارتش هم گرم شدم و هم از نورش استفاده کردم. 16 آذر هم سپری شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 9:6  توسط امیررضا  | 

السیاحه الی الشیوخ العربی

دبی دیگه برای ایرانیها مهم نیست. این رو به طور واضح می شه از تعداد ایرانی هائی که تو این شهر هر روز کاهش می یابند فهمید. بیابانی که تبدیل به آسمانخراش های بزرگ شده به نظر من هیچ زیبائی نداره و ترجیح می دم دیگه آنجا نرم. عقیده خیلی ها مثل نظر من است. ابوظبی باز اصالت عربی خودش رو حفظ کرده. بحرین هم بد نبود. منامه پایتخت این کشور شهری دایره وار با معماری سنتی خاص خودش بود. هندی پاکستانی و فیلیپینی های بی شماری در دبی در مشاغل سطح پائین کار می کنند. پرستیژ ایرانی ها به شدت بالاست. اصلا در انظار عمومی نبودند برعکس ملیتهای دیگه که مثل مور و ملخ به هم می پلکیدند. غذای هتل ها با اون آشپز های هندی و بنگلادشی مهوع بود. نرخ یک مسیر کوتاه تاکسی ۲۰ درهم ( ۵۵۰۰) است. در بدو ورود به شارجه با یک جوان اماراتی دوست شدم . با پرادوی آخرین مدلش همه جا منو برد و ناهار میهمانم کرد. ایرانی الاصل بود و فارسی بلد بود. کارمند شهرداری دبی بود. کلا اماراتی ها از ایرانی ها خوششون می یاد و ما ها رو در سطح بالاتری از بقیه می بینند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 14:9  توسط امیررضا  | 

اینجانب مارکوپولو

سفر   روزه من با تاخیر تموم شد اما بلافاصله یه سفر دیگه شروع شد. زیارت که بودم واسه همه دعا کردم. نمی دونم چی شد که همه اومدن جلو چشم. خلاصه که همه رو دریافتم. نماز جماعت تو صحن نخوندم. یه بابائی دم نماز بهم می گفت زود باش به جماعت برسیم. من گفتم نماز پشت این جور امام ها که تابع ولی ظلم هستند و برای او دعا می کنند باطله. خلاصه که حسابی واسه خودم حال کردم. درحال حاضر مارکوپولو تشریف داریم. در به دره همه تونم و به یادتون
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:39  توسط امیررضا  | 

سفر 1 روزه

عازم زيارت هستم. يك روزه. از چند روز قبل خودم رو آماده كردم. نه به لحاظ تجهيزات. بيشتر به لحاظ روحي و رواني. همچنين سعي كردم كسي رو نرنجونم تا كاملا آماده زيارت باشم. واسه همه دعا خواهم كرد. از نيمه پائيز لذت ببريد. اين قدر غر نزنيد. راضي باشيد نسبت به همه چيز و سعي كنيد در حد توان اوضاع را به نفع خودتون كنيد نه به هر قيمت. مواظب خودتون باشيد تا برگردم
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 19:56  توسط امیررضا  | 

بر و بچ بی رحم این دوره زمونه

من حس می کنم بچه ها نسبت به والدین شون بی احساس و کمی بی رحم شده اند. این رو امروز که برای پیگیری کاری به بیمه رفته بودم فهمیدم. پیرزن پیرمرد های فکسنی و درب و داغون برای پیگیری کارهاشون از این طبقه به اون طبقه می رفتند. ناله جان سوز پیر مردی رو شنیدم که از فرط عصبانیت به خاطر سر دواندن می گفت ... کش ها . خیلی قاطی بود. نمی دونم به قول معروف تخم و ترکه اینها کجان . یه پیرزن رو 3 بار از طبقه اول به طبقه چهارم پاس دادن. داشت از پا در می اومد. روز قبل هم یه پیرزن 6 تا رویه مبل به اون سنگینی رو گرفته بود دست نمی دونم کجا می برد. به من گفت کمکش کنم تا دم ایستگاه مترو. واسش بردم. خدا کنه من و ذریه ام اینجوری نشینم که کسی به دادمون نرسه
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:28  توسط امیررضا  | 

از هیچی نباید بدمون بیاد چون سرمون می یاد!

اصلا فکرش را هم نمی کردم. منی که این قدر از سیگار متنفر بودم و به سیگاری جماعت لیچار می بستم یه بسته سیگار با یک فندک بذارم توی جیبم برم تظاهرات. کار خدا رو ببین. می گن از هیچ چیز نه خیلی خوشتون بیاد نه بدتون. چه می شه کرد برای مقابله با گاز اشک آور و گاز فلفل لازم بود. و چقدر هم به کار اومد روشن کردن سیگار در موقعی که گاز اشک آور پخش شده بود. همین دود سیگار من و بعضی های دیگر دیروز مانع سوزش چشم خیلی افراد دور و اطرافمان شد. چه موقعی که با یک گروه تو یه کوچه خلوت بودیم و گاز فلفل اومد و چه موقعی که وسط میدان 7 تیر گاز اشک آور اومد وسط جمعیت و من و خیلی های دیگر شروع کردیم به هو کردن . البته باید بگم قبل از اینکه سیگار روشن کنم نمی دونم چرا گاز اشک آور بهم اثر نمی کرد برعکس بقیه که زود به سرفه و آب ریزش چشم می افتادن. خودم فکر می کنم به خاطر گاز اشک آوریه که تو یک سال و نیمی خوردم. موقعی که بابام منو با خودش برده بود تظاهرا ت آبان 57 واسه همین فکر کنم ضد ضربه شدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:50  توسط امیررضا  |